Вход на сайт

Просмотр новости

Найдите то, что Вас интересует

سردار شهیدی که امانت امام صادق (ع) بود/ فرمانده‌ای که امنیت مردم را بر جان خود مقدم می‌دانست

Дата публикации: 16-07-2026 04:38:30

همسر شهید غیب‌پرور گفت: رسم عجیب و زیبایی با همسرم داشتم. هر زمان که ایشان به مأموریت می‌رفتند، با انگشت روی پشت لباسشان می‌نوشتم: «امانت امام جعفر صادق (ع)».

Основное содержимое страницы с новостью.

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «زهرا رضایی» همسر سردار والامقام شهید «غلامحسین غیب‌پرور» جانشین فرمانده کل سپاه در قرارگاه مرکزی امنیتی امام علی (ع) روایتی عمیق و تأثیرگذار از ۳۵ سال زندگی مشترک با یک فرمانده دغدغه‌مند، سختی‌های خدمت در مناطق دورافتاده، پایبندی‌های معنوی و لحظات پایانی عمر پرفیاض همسرش بیان کرده است. شهید غیب‌پرور الگویی از «استاد اخلاق» و «بازمانده از قافله شهدا» بود که ۲۵ تیرماه سال گذشته بر اثر جراحات باقی‌مانده از دوران دفاع مقدس اول به شهادت رسید.

غیب‌پرور

آشنایی در مسیر دانشگاه و تعریف‌های جبهه

زهرا رضایی، متولد ۱۳۴۷ در شهرستان ارسنجان فارس و دبیر بازنشسته آموزش و پرورش، آغاز آشنایی خود را در گفت‌وگو با خبرنگار دفاع‌پرس چنین روایت می‌کند: سال ۶۷ در دانشگاه تربیت‌معلم شیراز در رشته ریاضی قبول شدم. خواهر سردار یکی از استاد‌های من بود. سال ۱۳۶۸ ایشان از من خواستگاری کردند؛ در حالی که من ایشان را اصلاً ندیده بودم. شوهرخواهرم با سردار در جبهه همرزم بودند و ایشان را کاملاً می‌شناخت. با شناختی که ایشان داشت و تعریف‌هایی که از سردار برای پدرم و خانواده کرد، و آن چیز‌هایی که در ذهن من برای ازدواج بود، همه را در ایشان دیدم. قبول کردم و سال ۱۳۶۹ ازدواج کردیم؛ ثمره زندگی ما سه فرزند است؛ نرجس، فاطمه و محمدجواد .

آثار جنگ در خانه

همسر شهید غیب‌پرور به دوران پس از جنگ اشاره می‌کند: سال ۱۳۶۹ که ازدواج کردیم، جنگ نبود، ولی آثار جنگ هنوز بود. یک‌بار هنگام بازدید از مناطق جنگی روی مین رفتند. وقتی برگشتند شیراز، دیدم کل پای ایشان زخمی است. گفتم مگر هنوز جنگ است؟ گفتند نه، بازدید بود و مین منفجر شد و پای من زخم شد.

وی ادامه داد: سال‌های جنگ من با ایشان نبودم، ولی بعد از آن که بودم، کمتر از سال‌های جنگ نبود؛ مأموریت‌های زیاد، مسئولیت‌های فراوان و دغدغه‌های مردم، کمتر از آن جنگ ۸ ساله نبود.

فرزندان و جبران نبودن پدر

رضایی درباره تأثیر حضور و غیبت همسرش بر تربیت فرزندان می‌گوید: با وجودی که من شاغل بودم، ولی خیلی هم سخت بود. وقتی که حاج آقا بودند، آنقدر وجودشان در خانه پررنگ بود که سختی‌های زمانی که نبودند، برای ما جبران می‌شد.

همسر شهید غیب‌پرور ادامه می‌دهد: یکی از پرتنش‌ترین دوران‌های خدمت سردار، مسئولیت پنج‌ ساله در مازندران و گلستان بود؛ خیلی سخت بود. سه تا بچه داشتم و ایشان اصلاً نبودند. شب زلزله، بچه‌ها را لباس‌پوشانده پشت در خواباندم تا اگر اتفاقی افتاد بتوانم سریع خارج شوم. بیشتر شب‌ها تنها بودیم.

وی از بارندگی‌های شدید می‌گوید: گاهی آن‌قدر بارندگی شدید بود که نمی‌توانستیم پا روی زمین بگذاریم. هیچ‌وقت حاضر نبودند ماشینی از سپاه بیاورند. همیشه با سرویس بچه‌ها می‌رفتیم. دوستان می‌گفتند پاترول از سپاه بگیر، اما ایشان حاضر نبودند از بیت‌المال برای من و بچه‌ها استفاده کنند.

حبیب امنیت

همسر شهید غیب‌پرور می‌گوید: پس از بازگشت از مازندران به شیراز و تهران، ایشان مسئولیت‌هایی در سازمان بسیج، قرارگاه امام حسین (ع) و نهایتاً قرارگاه امنیتی امام علی (ع) داشتند. امنیت برایشان بسیار مهم بود. ایشان را «حبیب امنیت» نامگذاری کردند، چون همه دغدغه‌شان امنیت کشور بود.

شهید غلامحسین غیب‌پرور

آرزوی شهادت

وی به آرزوی دیرینه همسرش برای شهادت اشاره می‌کند و می‌گوید: آخر هم در همین مسئولیت به آن آرزویی که داشتند رسیدند. ایشان همیشه در نامه‌هایی که پاراف می‌کردند، پایین نامه‌ها می‌نوشتند: «بازمانده از قافله شهدا، غلامحسین غیب‌پرور». آرزوی ایشان شهادت بود و همیشه دوست داشتند به یاران شهیدشان ملحق شوند. ما هر وقت به گلزار شهدا می‌رفتیم، بعضی وقت‌ها که من همراهشان بودم، می‌گفتم: چرا این‌قدر برای زیارت مزار شهدا وقت می‌گذارید؟ می‌گفتند: «من با تک‌تک این‌ها همرزم بودم و در جبهه کنارشان بودیم.» می‌ایستادند، افسوس می‌خوردند و می‌گفتند: «شما رفتید و من ماندم.» آخر هم ایشان به همان شهدا پیوستند و به چیزی که سال‌ها دوست داشتند رسیدند.

رضایی از ساحت معنوی و اخلاقی همسرش می‌گوید؛ اگر بخواهم از اخلاق ایشان در خانه تعریف کنم، بسیار خانواده‌دوست بودند، بسیار احترام‌گذار بودند. روز‌هایی که در خانه بودند، تمام کار‌های منزل را به من کمک می‌کردند: آشپزی، ظرف شستن، کار‌های دیگر منزل. «روز‌های پنج‌شنبه را اختصاص داده بودند به صله‌رحم. حتماً به خانواده‌ها، به برادر و خواهرهایشان، حتی به بچه‌های خواهرهایشان، تک‌تک زنگ می‌زدند و احوالپرسی می‌کردند. خیلی به صله‌رحم اهمیت می‌دادند و برایشان مهم بود. احترام‌گذار به فامیل بودند. در فامیل ایشان را استاد اخلاق می‌دانستند و یک مشاور تمام‌عیار. بچه‌های فامیل از کار، ازدواج، هر کاری که داشتند از ایشان مشاوره می‌گرفتند.

روزهای سخت سردار 

همسر شهید غیب‌پرور به هوش و دانش بی‌نظیر همسرش اشاره می‌کند و می‌گوید: من همیشه به بچه‌ها می‌گفتم: درست است رشته پدر شما جغرافیای سیاسی است، اما در تمام رشته‌ها تخصص دارد. اگر بگویم ایشان یک علامه بودند، واقعاً اغراق نکرده‌ام. در همه زمینه‌ها  از روان‌شناسی تا ساختمان‌سازی هر سؤالی که از ایشان می‌شد، بی‌جواب نمی‌ماند. چرا؟ چون بسیار اهل مطالعه بودند. در کنار خواندن قرآن که جزو برنامه روزانه و شبانه‌شان بود، حتماً باید مطالعه می‌کردند. به مطالعه اهمیت زیادی می‌دادند و به همین دلیل اطلاعاتشان در همه حوزه‌ها بسیار گسترده بود و برای دوست، فامیل و رفقا یک مشاور تمام‌عیار محسوب می‌شدند.»

رضایی سخت‌ترین دوران زندگی مشترکشان را ایام حضور شهید در جبهه سوریه می‌داند و می‌گوید: از میان ۳۵ سال زندگی مشترک، آن ۴۵ روزی که ایشان در جبهه سوریه بودند و زلزله ترکیه آمد و ما در سکوت مطلقِ بی‌خبری نگران بودیم، تلخ‌ترین و سخت‌ترین لحظاتمان بود. نه امکان تماسی وجود داشت و نه آرامشی؛ دلتنگیِ ترکیب‌شده با ترس از حادثه، جانمان را به لب رساند.

وی ادامه می‌دهد: ایشان در خانه معمولاً از کار و مأموریت‌هایشان صحبت نمی‌کردند، مگر در موارد خاص یا زمانی که بچه‌ها حضور داشتند و خاطره‌ای تعریف می‌کردند. حتی به دامادهایشان توصیه می‌کردند هنگام ورود به منزل، دغدغه‌های کاری را پشت در بگذارند و تمام توجه خود را معطوف همسر و فرزندان کنند. به همین دلیل اطلاعات کمی از جزئیات کارشان در خانه داشتیم؛ تنها زمانی که تلفنی صحبت می‌کردند، می‌توانستم بخشی از دغدغه‌هایشان را درک کنم. در آن لحظات، عمق بی‌مهری‌ها و ناسپاسی‌هایی را می‌دیدم که به ایشان می‌شد و به تعبیر شیرازی‌ها «نمک‌نشناسی» نسبت به زحماتشان را احساس می‌کردم. من کمتر فرمانده‌ای دیده‌ام که چنین دغدغه‌مند و مردم‌دار باشد.

شهید غلامحسین غیب‌پرور

جنگ ۱۲ روزه

همسر شهید غیب‌پرور از مقاومت او در «جنگ ۱۲ روزه» می‌گوید: به سردار فضلی گفتم: سردار غیب‌پرور در جنگ ۱۲ روزه، فرمانده‌هایش در همان روزهای اول شهید شدند، اما ایشان ۱۲ روز به جنگیدن ادامه دادند. ایشان نه‌تنها با دشمن، بلکه با تن بیمار خود هم می‌جنگیدند؛ چنان وضعیت وخیمی داشتند که حتی توان نوشیدن آب را نیز از دست داده بودند، زیرا ریه‌هایشان به‌شدت مسموم شده بود. با وجود اینکه از روز اول حضورشان در کنار سردار سلامی تأیید شده بود، تمام ۱۲ روز را با جسمی ناخوش به میدان نبرد بازگشتند و تنها پس از اتمام جنگ، بستری شدند و سپس به شهادت رسیدند. این ایستادگی از آنجا بود که ایشان همواره نگران مردم و امنیت کشور بودند و مکرراً تکرار می‌کردند: «من نگران مردم هستم و نمی‌خواهم خدایی‌نکرده امنیت کشور و مردم خدشه‌دار شود.»

پایبندی به عبادت

وی ادامه می‌دهد: ایشان در سخت‌ترین شرایط جنگ تحمیلی نیز عبادت را ترک نمی‌کردند؛ نماز اول وقت ایشان نیز چنان الگویی شگفت‌انگیز بود که زبانزد همه بود. در طول ۳۵ سال زندگی مشترک، هر زمان که ایشان در خانه حضور داشتند، تمامی نمازهایمان را به‌صورت جماعت و دو نفره می‌خواندیم و نمازی به‌صورت فرادا ادا نمی‌شد. نماز شب ایشان نیز از قوت و استواری خاصی برخوردار بود و هرگز ترک نمی‌شد. معمولاً یک ساعت و نیم تا دو ساعت قبل از اذان صبح بیدار می‌شدند. گاهی من می‌گفتم: «هنوز نخوابیده‌ای؟ باید استراحت کنی تا برای بیداری آماده شوی.» اما ایشان با لبخند می‌گفتند: «ما قرار است در قبر بخوابیم، پس بیشتر از عمرمان استفاده می‌کنیم.» بعد از بیداری، تلاوت قرآن آغاز می‌شد؛ شامل سوره‌های یاسین، فجر (که به امام حسین (ع) ملقب است)، زیارت عاشورا، سوره الرحمن و چند صفحه از قرآن کریم که هر روز صبح تکرار می‌شد. در شب‌ها نیز سوره‌های واقعه و مزمل خوانده می‌شد. خداوند در این یک سال گذشته به من توفیق داد تا این آیین‌ها را دقیقاً همان‌گونه که ایشان انجام می‌دادند، برایشان ادامه دهم.

دائم‌الذکر و استاد اخلاق

رضایی می‌گوید: پایبندی ایشان به ذکر و یاد خدا چنان سرایت‌کننده بود که گاهی بچه‌ها با تعجب می‌پرسیدند: «بابا، حتی وقتی پشت فرمان نشستی و رانندگی می‌کنی، مگر دلت آرام می‌گیرد؟» این نشان می‌داد که ذکر گفتن ایشان حتی در حین رانندگی هم هرگز قطع نمی‌شد. اخلاق نیکو و فروتنی ایشان نیز بی‌نظیر بود. بارها در گلزار شهدای دارالرحمه شیراز کنار مزارشان نشسته‌ام؛ سربازان جوانی می‌آمدند، کنار مزار می‌نشستند و با چشمانی اشک‌بار می‌گفتند: «حاج‌خانم، سردار غیب‌پرور واقعاً استاد اخلاق بود.» ایشان هیچ‌گونه تبعیضی قائل نبودند و برای همه ـ صرف‌نظر از جایگاه اجتماعی ـ احترام قائل بودند. با کودکان مهربان و بازیگوشانه رفتار می‌کردند و با بزرگسالان، چه زن و چه مرد، چه بازاری و چه دانشجو، به همان اندازه احترام می‌گذاشتند. گاهی می‌پرسیدم: «چرا با یک مرد بازاری این‌قدر صمیمی و محترمانه برخورد می‌کنید؟» پاسخشان همیشه یکسان بود: «باید مشکل او را حل کنم. باید با زبان و ادب همان قشر با او سخن بگویم؛ درست مثل اینکه با یک پزشک یا یک سرباز صحبت می‌کنم.» ایشان واقعاً انسان مشکل‌گشایی بودند که با مهربانی و درک متقابل، گره‌ای از کار هر کسی باز می‌کردند.»

شهادت و استمرار دغدغه‌مندی در آن دنیا

همسر شهید غیب‌پرور ادامه می‌دهد: اگر بگویم قبر ایشان امروز مانند زیارتگاه یک امام‌زاده‌ی مشکل‌گشا شده، باور می‌کنید؟ مردم با دلی پر از امید به آنجا می‌روند و با التماس حاجت‌خواهی می‌کنند. گویی دغدغه‌مندی و نگرانی برای خلق خدا حتی پس از شهادت هم از وجود ایشان خارج نشده است. اما عجیب‌تر از همه، حواس‌جمعی ایشان به عزیزانشان است؛ حتی از آن سو! یکی از دخترانم می‌گفت شب‌هایی با دلی آشفته و چشمانی گریان به خواب رفته بود و در خواب دیده که پدرش آمده، با مهربانی دستی بر صورتش کشیده و آرام گفته: «دخترم، سوره رعد را بخوان.» وقتی پرسیدم چرا این توصیه را کرده، با ایمان کامل گفت: «مادر، مگر نمی‌دانی آیه‌ی ألا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ در سوره رعد است؟ بابا می‌خواهد بدانی که با ذکر خدا، آرامش به قلبت بازمی‌گردد.» این یعنی حتی در آن دنیا هم پدری که هست، دغدغه آرامش جان بچه‌هایش را دارد. او که برای حل مشکلات مردم از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کرد، حالا حواسش به فرزندانش هم هست. امیدوارم روزی برسد که ایشان شفاعت‌کننده ما باشند و ما را از آتش دلتنگی نجات دهند.

امانت امام صادق (ع)

رضایی در پایان می‌گوید: نکته پایانی و خاطره‌انگیزی که همیشه با خود حمل می‌کردم، رسم زیبایی بود که با همسرم داشتم. هر بار که ایشان به مأموریت می‌رفتند، با انگشت پشت لباسشان می‌نوشتم: «امانت امام جعفر صادق (ع)». این کلمات را همیشه به‌عنوان آخرین وداع و امانت‌داری می‌گفتم. تنها یک‌بار این کار را انجام ندادم؛ صبح روز بیست‌وسوم که انفجار رخ داد و ایشان با عجله از خانه خارج شدند. فرصتی نماند تا این جمله را بنویسم. اکنون با ایمانی راسخ فکر می‌کنم همین «ننوشتن»، دست خدا بود تا ایشان بدون هیچ مانع دنیوی، به آرزوی دیرینه‌شان یعنی شهادت برسند. به یادگار، همین جمله مقدس را بر سنگ مزارشان حک کردیم. به پسرم گفتم: حتماً بالای سر قبرشان بنویسید: ایشان امانت امام جعفر صادق (ع) بود. تا همیشه یادآور باشد که پدرش نه یک شهید معمولی، بلکه امانتی الهی بود که به صاحب اصلی‌اش بازگشت.

انتهای پیام/ 119

Схожие новости

#Наименование новостиТональностьИнформативностьДата публикации
1سردار شاکرمی: شهید غیب‌پرور فرماندهی آینده‌نگر و مردم‌دار بود6716-07-2026
2سردار مهدیان: شهید غیب‌پرور فرماندهی تحول‌گرا و پای‌کار بود5716-07-2026
3سردار اشتری: شهید غیب‌پرور در عملیات و راهبرد صاحب‌نظر بود0516-07-2026
4نقش شهید غیب‌پرور در عملیات‌های انتقامی ایران0516-07-2026
5دختر شهید غیب‌پرور: هرگز از جایگاه پدر استفاده نکردیم/ حضور بابا را پس از شهادت هم حس می‌کنم0516-07-2026
6جزئیات نحوه شهادت سردار غیب‌پرور/ نخستین فرمانده‌ای که بر بالین شهید سلامی حاضر شد0516-07-2026
7«سیدجلال» حتی یک‌ روز هم بدون لبخند وارد خانه نشد7713-07-2026
8پسرم لب‌تشنه با زبان روزه شهید شد-2318-07-2026
9حجاب در آیینه وصیت‌نامه شهدا؛ پیامی ماندگار برای نسل امروز5713-07-2026
10لحظاتی که زمان برای همسر شهید ایستاد/ کاش می‌دانستم خدا او را زودتر می‌برد0613-07-2026

Классификация: Информация. Схожих патентов: 0. Схожих новостей: 10. Тональность: 5. Информативность: 7. Источник: www.defapress.ir.